X
تبلیغات
رایتل
گداخت جان - دلشدگان

دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل
که دید در ره خود پیچ و تاب دام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج‌نامه‌ی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
بدان هوس که شود آن نگار رام و نشد

حافظ

+نوشته شده در شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1388ساعت07:08 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)