X
تبلیغات
رایتل
ساز قصه گو - دلشدگان

دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

تا دور چشم مست او، جای می از نای سبو
خون کرده در پیمانه ها
بشنو از ساز قصه گو، سوز دل من مو به مو
در پرده ی افسانه ها
بشنو ناله ی درد کز دل خیزد
شاید زین ناله، خونین، اشکت بر رخ ریزد
خدا را !، خدا را !، که این شام غم را سحر از پی در نیاید
چه سازم، چه سازم، صبوری ز ما را ظفر از پی بر نیاید
تا کی ناله، تا کی مویه، برخیز ای ره نشین
گامی از کفر و دین نه، فراتر
برخیز با خیل مستان، چو می خاموش و جوشان
بنشین با می پرستان، به دور از خود فروشان
مگر از زندگانی، مراد دل ستانی
که گردون به افسون چو بستیزد، نهد از جام جم
افسانه ای در روزگاران
بیا خودکامگی از سر بنه، چون جام می در بزم یاران
در ده ساقی، زان می جامی، تا برگیرد از من خود کامی

+نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1388ساعت08:12 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (7)

نظرات (7) نظرات (7)