X
تبلیغات
رایتل
تشویش - دلشدگان

دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

بنشینیم و بیندیشیم!
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا ایا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟


جنگلی بودیم:
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک، انبوه درختانی تنهاییم.

مهربانی، به دل بسته ما، مرغی است
کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست،
وندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده، هوایی نیست،
ره پرواز ندادیمش.

هستی ما، که چون آیینه
تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز،
نه صفا و نه تماشا، به چه کار آمد؟

دشمنی دلها را با کین خوگر کرد.
دستها با دشنه همدستان گشتند.
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد.
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه دوست
خون فرو می ریزد!

دوست، کاندر بر وی گریه انباشته را نتوانی سر داد،
چه توان گفتش؟
بیگانه ست.

وسرایی،
که به چشم انداز پنجره اش نیست درختی
که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ،
زندانست.

من به عهدی که بَدی مقبول،
و توانایی دانایی است،
با تو از خوبی می گویم
از تو دانایی می جویم
خوب من! دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به گوشش کن!

من به عهدی که وفاداری
داستانی است ملال آور،
و ابلهی نیست دگر، افسوس!
داشتن جنگ برادرها را باور،
آشتی را،
به امیدی که خرد فرمان خواهد راند،
می کنم تلقین.
وندرین فتنه بی تدبیر
با چه دلشوره و بیمی نگرانم من.

این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا ایا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
بنشینیم و بیندیشیم

+نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر‌ماه سال 1388ساعت12:44 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)