X
تبلیغات
رایتل
غزلی از امیری فیروزکوهی - دلشدگان

دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

کاش یک شب می شنیدم بوی آغوش تو را

خوابگاه از سینه می کردم بر و دوش تو را


در خیال من نمی گنجد وصال چون تویی

حیرتی دارم،چو می بینم هم آغوش تو را


از غرور حسن چون مهرت به قهر آمیخته است

لذت شهد است، هم نیش تو هم نوش تو را


جلوه ی صبح جوانی یاد می آید مرا

هر زمان در جلوه می بینم،بناگوش تو را


انتخاب عشق را نازم که چون من برگزید

از میان حسن ها،حسن سیه پوش تو را


تا ز یادم برده ای،از یاد عالم رفته ام

هیچ کس جز غم نمی پرسد فراموش تو را


بوسه ای زان لعل آتشناک می باید امیر

تا کند گرم سخن،لب های خاموش تو را

+نوشته شده در پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389ساعت12:06 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)