
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
شیخ اجل سعدی شیرازی
سلام خسته نباشید
نه اون وبلاگ رو من نمینویسم
بله با سکوت دل نسبت دارم
موفق باشید
ما در ره سودای تو منزل کردیم
سوزی است در آتشی که در دل کردیم
در شهر مرا به نام تو می خوانند
نیکو نامی زعشق حاصل کردیم
انتخاب بسیار زیبایی از سعدی بود . موفق باشی.
در دل نموده ام باز و نشسته ام به دیدار
تو بیا به دیدنم یار ُ شده ام به غم گرفتار
سلام
خواننده وبلاگ شما هستم
خوشحال میشوم از وب منهم بازدید کنید و نظر دهhttp://julius.blogsky.com/ید
سلام ..
مثل همیشه عالی من آپم..........