دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهروی دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر غافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی است در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یا رب چقدر فاصله ی دست و زبان است
خون می رود از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است 
 
ه.الف . سایه

ره میخانه و مسجد کدام است

ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کاین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است
بجویید ای عزیزان کاین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است
نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است

لاله بهار

 شعر از ملک الشعرا بهار  

 

لاله خونین کفن از خاک سر آورده برون
خاک مستوره قلب بشر آورده برون
دل ماتم زده مادر زاری است که مرگ
از زمین همره داغ پسر آورده برون
آتشین آه فرو مرده مدفون شده است
که زمین از دل خود شعله ور آورده برون
راست گویی که زبانهای وطن خواهان است
که جفای فلک از پشت سر آورده برون
یا به تقلید شهیدان ره آزادی
طوطی سبز قبا سرخ پر آورده برون
یا که بر لوح وطن خامه خونبار بهار

ماه غریبستان

دیده بگشا ای به شهدِ مرگِ نوشینت رضا
دیده بگشا ای به شهدِ مرگِ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم ای مستیِ هستی فزا
دیده بگشا ای پس ازسوء القضا حسن القضا
دیده بگشا ازکرم ، رنجورِ دردستان ، علی
بحر ِمرواریدِ غم ، گنجورِ مردستان ، علی
دیده بگشا رنجِ انسان بین و سیلِ اشک وآه
کبرِ پُستان بین و جامِ جهل و فرجامِ گناه
تیر و ترکش ، خون وآتش ، خشمِ سرکش ، بیمِ چاه
دیده بگشا بر سِتم ، دراین فریبستان ، علی
شمعِ شبهای دژم ، ماهِ غریبستان ، علی
دیده بگشا نقشِ انسان ماند باجامی تهی
سوخت لاله ، مرد لِِِِِِیلی ، خشک شد سروِ سهی
زآگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ای ساقیِ مستان ، علی
تیره شد از بیش و کم ، آیینة هستان ، علی

 شعر از صفای اصفهانی

واجب الحج شدگانی که از این بــــوم وبرند

عازم خانه حـــــــــقند و زحــــق بی خبرند

واجب الحج شده اند امسال از مــــــال کسان

ناکسان بین که به سوی چه کســی ره سپرند

بالله این قافله سالار ریـــــــــــــــا کار دنی

ظاهر آراستــــــــــــگانند ولی بدسیــرند

کاشکی صاعــــــقه ای آید و سـوزد همه را

تا دگر ره از این خانه به مســــــــجد نبرند

در روایت هست از حــضـــرت صادق پرسید

بو بصیر آنکه به تاریخ بـــــــدو رشک برند

که ایا، زاده پیغـــــــــــــــمبر حجاج امسال

گویی از وضع صــــــدا بیش تر از پیش ترند

حضرت آنــــــــگاه دو انگشت مبارک بگشود

گفت بنگر بــــــــــــــشرند اینان یا جانورند

بو بصیر آنگاه با دیده دل کـــــــــــرد نگاه

دید محرم شدگان اکثرشــــــان گاو و خرند