دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد


عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد
خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار

نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر
در بهاری که دلم نشکفد از خنده یار



چه کند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟
چه کند با دل افسرده من لاله به باغ ؟

من چه دارم که برم در بر آن غیر از اشک ؟
وین چه دارد که نهد بر دل من غیر از داغ ؟


عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...
می برد مژده آزادی زندانی را ،

زودتر کاش به سر منزل مقصود رسد
سحری جلوه کند این شب ظلمانی را .


پنجه مرگ گرفته ست گریبان امید
شمع جانم همه شب سوخته بر بالینش


روح آزرده من می رمد از بوی بهار
بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردینش


عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد ...
کاروانی همه افسون ، همه نیرنگ و فریب !


سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان
بخت بد ، هرچه کشیدم همه از دست حبیب


دیدن روی گل و سیر چمن نیست بهار
به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه !

آن بهار است که بعد از شب جانسوز فراق
به هم آمیزد دو تبسم : دو نگاه


فریدون مشیری

خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه را

وحشی بافقی


خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه را
سوخت عشق خانه سوز اول متاع خانه را
خواه آتش گوی و خواهی قرب، معنی واحد است
قرب شمع است آنکه خاکستر کند پروانه را
هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق
کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را
گرد ننشیند به طرف دامن آزادگان
گر براندازد فلک بنیاد این ویرانه را
می ز رطل عشق خوردن کار هر بی ظرف نیست
وحشیی باید که بر لب گیرد این پیمانه را

میرزاده عشقی

شاید یکی از بزرگترین موفقیت های شاعران مشروطه این بود که آنان موفق می شدند که شعرشان را تا حد تبدیل شدن به ضرب المثل پیش ببرند. در این میان میرزاده عشقی جوان، که سری پرشور و زبانی گرم و طناز داشت، شاعری منحصر بفرد است.

وی مانند بسیاری از پیشروان مشروطه از همان سالهای جوانی به فعالیت ادبی و فرهنگی پرداخت. در سن هفده سالگی روزنامه ? نامه عشقی? را دائر کرد. سپس همراه گروهی از مدان سیاسی به استانبول مهاجرت و نخستین آثار شاعرانه اش از جمله ? اپرای رستاخیز شهریاران ایران? و ? نوروزی نامه? را در استانبول سرود. اشعاری مانند ?خرتوخر? و ? بشنو و باورمکن? از حد شعر عبور کرد و به ضرب المثل تبدیل شد.

خرتوخر

این چه بساطی است، چه گشته مگر؟
مملکت از چیست؟ شده محتضر!

موقع خدمت همه مانند خر
جمله اطباش، به گل مانده در

به به از این مملکت خرتوخر

بشنو و باور مکن

جان پسر، گوش به هر خر مکن
بشنو و باور مکن

تجربه را باز مکرر مکن
بشنو و باور مکن

مملکت ما شده امن و امان
از همدان تا طبس و سیستان
مشهد و تبریز و ری و اصفهان
ششتر و کرمانشه و مازندران
امن بود، شکوه دگر، سرمکن
بشنو و باور مکن

مهدی سهیلی

افسرده ، بی پناه ، پریشانحال ــــ


افتاده ام به گوشه ی تنهائی


من یکطرف نشسته ام و غمها


ایستاده اند گرم و صف آرائی


***


در بزم گرم زندگیم، بیگاه


سنگی فتاد و ساغر من بشکست


طفلم رمید و همسر من بگریخت


دستی رسید و رشته ما بگسست


***


عمری قرار زندگیم بودند


رفتند و هیچ صبر و قرارم نیست


خواهم ز چنگ حادثه بگریزم


ایوای من که پای فرارم نیست


***


کو خنده های کودک دلبندم؟


آن گر مخوی نغمه سرایم کو؟


آنکس که کودکانه گه بیگاه ـــ


میگفت قصه ها ز برایم کو؟


***


ایوای از شکنجه های تنهائی


کو همسرم؟ کجاست هماغوشم؟


فرزند من کجاست که با شادی ـــ


بالا رود ز دست و سر و دوشم؟


***


خاموش مانده خانه من امشب


در آن خروش و همهمه بر پا نیست


دلبند کودکم که دلم میبرد ـــ
آرام جان خسته « بابا » نیست


***


ای تک ستاره های شب تارم


ای اشکها! ز دیده فرو ریزید


ای لحظه های غم زده! بنشینید


ای دیوهای حادثه! بر خیزید


***


در این شب سیاه غم آلوده


من هستم و سکوت غم انگیزی


وز این سیاه چال ،نصیبم نیست ـــ


جز وای وای شوم شباویزی