دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

اگر دل دلیل است

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه

همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

مرحوم قیصر امین پور

 

وفای شمع

مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز
مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

رهی معیری

مهرورزان زمانهای کهن

مهرورزان زمانهای کهن

 

هرگز ازخویش نگفتند سخن

  

 که در آنجا که تویی

  

 برنیاید دگر آواز ازمن

 

"ماهم این رسم کهن رابسپاریم به یاد"

 

 هرچه میل دل دوست بپذیریم به جان

 

 هرچه جزمیل دل دوست بسپاریم به یاد

 

 آه..........

 

 باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد:

 

  بیستون بود وتمنای دودوست 

 

  آزمون بود وتماشای دوعشق

 

 در زمانی که چو کبک خنده می زدشیرین تیشه می زد فرهاد 

 

  نه توان گفت زجانبازی فرهاد" افسوس"

  

 نه توان گفت زبیدردی شیرین  "فریاد "

 

 کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

 

 عشق در جان کسی ریختن است

 

کارفرهاد برآوردن میل دل دوست

 

 خواه باشاه درافتادن و گستاخ شدن

 

  خواه باکوه درآمیختن است

 

 رمزشیرینی این قصه کجاست؟

 

 که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست

 

 آن که آموخت به مادرس محبت می خواست 

 

 جان چراغان کنی از عشق کسی

 

 به امیدش ببری رنج بسی 

 

 تب وتابی بودت هر نفسی

 

 به وصالش برسی یا نرسی

 

                                                   "سینه بی عشق مباد"

فریدون مشیری

نامه گمشده

the lost letter
نویسنده: وینسنت بونینا Vincent Bonina
مترجم هادی محمدزاده

در طول زندگی ام دنبال شانس‌هایی بوده‌ام که به بهتر شدن موقعیت‌هایم بیانجامد. اگر چه وضع زندگی ام بد نیست و عموماً‌ شادم، اما هرگز به حد کافی پیشرفتی نداشته‌ام. هرگز به اندازه کافی پول نداشته‌ام، هرگز به اندازه کافی اوقات فراغت نداشته ام و هرگز از امکانات مادی برخوردار نبوده‌ام. ‌هدفها‌یم کوچک اند و بنابراین هر لحظه دنبال هدف‌های جدیدی هستم که البته آن‌ها نیز هدف‌های کوچکی هستند. به این ترتیب من در زندگی ام همواره دنبال چیز‌هایی بوده ام که نیاز‌های ضروری‌ام را برآورده کنند. این نیاز‌ها چیست دقیقاً نمی‌دانم اما به هر حال در پی‌اشان هستم. احساسم این است که شانس‌هایی هست که عاقبت به من رو می‌آورد و اجازه می‌دهد که سر و سامان بگیرم و سود یک خوشحالی نهایی نصیبم می شود. اتفاقاتی

منبع:

iranpoerty.com

ادامه مطلب ...

شانه سی مندن

سن زلفین آچ توک اوزونه شانه سی مندن

زنجیری نشان وئر منه دیوانه سی مندن

 

سن عاشقی یاندیرماقا من یانماقا ماییل

سن شمعینی گوستر منه پروانه سی مندن

 

زلفون قدری عاشق اولان وار سنه ای گل

سن سویله او مجنونلاری افسانه سی مندن

 

سر مست گوزون فتنه لبین نشئه لی باده

ایچدیر منه اول باده نی پیمانه سی مندن

 

سن نازیله گل کی صدفین قیمتی آرتسین

گوزیاشی کیمی اینجیسی دردانه سی مندن

 

هردم گوتور اوزدن گوزه لیم افعی زلفین

چک ظاهره گنجینه نی ویرانه سی مندن

 

واحد می ی ترک ائتمک اوچون پیر مغانین

رنجیده اولوب بیر نئچه مستانه سی مندن

علی آقا واحد