
استاد معروف میر عماد الحسنی از سادات گرام حسنی تبریزی میباشد پدر و اجدادش در دستگاه پادشاهان صفویه به شغل کتابداری مشغول و مخصوصاً میر حسنعلی جد او از منشیان مشهور و ملقب به«حسنی» بوده است . میر بمناسبت دوستی با عمادالملک یکی از بزرگان درگاه پادشاه وقت به عماد ملقب گردیده است. در اوایل میر عماد در قزوین مسقط الرأس خود بکسب فضائل بخصوص آموختن خط نستعلیق و خوشنویسی پرداختو بعد نزد عیسی رنگ نگار که بحسن خط معروف بوده تعلیم و تمرین خط مشغول شد و سپس پیش مالک و دیلمی بتکمیل آن همت گمارد بطوریکه از استاد خود جلوتر افتاد در این دوره
ادامه مطلب ...چنین که برده شراب لبت ز دست مرا
مگر به دامن محشر برند مست مرا
چگونه از سرکویت توان کشیدن پای
که کرده هر سر موی تو پای بست مرا
کبود شد فلک از رشک سربلندی من
که عشق سرو بلند تو ساخت پست مرا
بدین امید که یک لحظه با تو بنشینم
به نیم بوسه توان صد هزار جان دادن
از آن دو لعل میآلود میپرست مرا
کنون نه مست نگاه تو گشتم ای ساقی
که هست مستی این باده از الست مرا
نشسته خیل غمش در دل شکستهی من
درست شد همه کاری از این شکست مرا
خوشم به سینهی مجروح خویشتن یا رب
جراحتش مرساد آن که سینه خست مرا
پرستش صنمی میکنم فروغی سان
که عشقش از پی این کار کرده هست مرا
فروغی بسطامی
چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی
بپیما پنج پیمانه به یک پیمانه ای ساقی
ز جام باده عرشی حصار فرش ویران کن
پس آنگه گنج باقی بین در این ویرانه ای ساقی
اگر من بشکنم جامی و یا مجلس بشورانم
مگیر از من منم بی دل تویی فرزانه ای ساقی
چو باشد شیشه روحانی ببین باده چه سان باشد
بگویم از کی می ترسم تویی در خانه ای ساقی
در آب و گل بنه پایی که جان آب است و تن چون گل
جدا کن آب را از گل چو کاه از دانه ای ساقی
ز آب و گل بود این جا عمارت های کاشانه
خلل از آب و گل باشد در این کاشانه ای ساقی
زهی شمشیر پرگوهر که نامش باده و ساغر
تویی حیدر ببر زوتر سر بیگانه ای ساقی
یکی سر نیست عاشق را که ببریدی و آسودی
ببر هر دم سر این شمع فراشانه ای ساقی
نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن
از آن جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی
سقاهم ربهم گاهی کند دیوانه را عاقل
گهی باشد که عاقل را کند دیوانه ای ساقی
نمونه ترکی
| ای خوش اود مست، کی بیلمز غمی-عالَم نه ایمیش، | نه چکر عالم اوچون غم، نه بیلر غم نه ایمیش | |
| بیر پری سیلسیلهیی-عشقینه دوشدوم ناگه، | شیمدی بیلدیم سببی-خیلقت-آدم نه ایمیش. | |
| واعظ اوصافی-جهنم قلیر، ای اهل ورع! | وار اونون مجلسینه، بیل کی جهنم نه ایمیش! | |
| اوخو کؤکسومده ئوتوپ، قالمیش ایمیش پئیکانی، | آه بیلیدیم سببی-آهی-دمادم نه ایمیش! | |
| ای فضـولـی! مـزهیی-ساقی و صهبــا بیلـدیـن، | توبه قیل تا بیلهسن، زَرق و ریا هم نه ایمیش |
ترجمه فاسی
خرم آنکس که نداند غم عالم چه بوَد ناگهان بندی زنجیر نگاری شدهام حال دانم سبب خلقت آدم چه بود گفت واعظ همه اوصاف جهنم، زاهد! باش در مجلس او، بین که جهنم چه بود تیر بر دل بزد و مانده بجا پیکانش آه، دانم سبب آه دمادم چه بود ای فضولی مزه باده ساقی دانی چو کنی توبه بدانی که ریا هم چه بود

در شهر دلبری که بخندد به ناز نیست
عشقی که آتشم بزند بر نیاز نیست
برق صفا نمانده به چشمان دلبران
دیدار هست و دیده عاشق نواز نیست
ساقی مریز باده که می دانم این شراب
مرد افکن و تب آور و مینا گداز نیست
رازی است بر لبم که نخواهم سرودنش
مردیم از اینکه محرم دانای راز نیست
مردم اگر چه قصه ما ساز کرده اند
مارا زبان مردم افسانه ساز نیست
آن گل به طعنه گفت که در بزم درد ما
روی نگار و جام می و اشک ساز نیست
ای تازه گل مناز به گلزار حسن خویش
ناز این همه به چهره گل های ناز نیست
سوزم چو لاله بر دل صحرای زندگی
نازم به بخت ژاله که عمرش دراز نیست
دکتر مهدی حمیدی