X
تبلیغات
رایتل
عمر - دلشدگان

دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

آهی کشید غمزده پیری سپید موی

افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه

در لابلای موی چو کافور خویش دید

یک تار مو سیاه

 

در دیدگاه مضطربش اشک حلقه زد

در خاطرات تیره وتاریک خود دوید

سی سال پیش ، نیز ،در آیینه دیده بود

یک تار مو سپید

 

در هم شکست چهره محنت کشیده اش

دستی به موی خویش فرو بروگفت : وای

اشکی به روی آیینه افتاد وناگهان

بگریست های های

 

دریای خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید

در کام ، ضجه مرگ غریق را

از دور می شنید

 

طوفان فرو نشست، ولی دیدگان پیر

می رفت باز در دل دریا به جستجو

در آب تیره اعماق خفته بود

یک مشت آرزو....!

+نوشته شده در شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1387ساعت09:04 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)