X
تبلیغات
رایتل
دلشدگان

دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

  

بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب بدست تو بی تو بسر نمی شود
جان ز تو نوش می کند دل ز تو جوش می کند
عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
اب زلال من تویی بی تو بسر نمی شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی ان منی کجا روی؟
بی تو بسر نمی شودبی تو اگر بسر شدی ز یر جهان ز بر شدی
باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود
خواب مرا ببرده ای نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای بی تو بسر نمی شود
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی شود....   

می تونید اینجا گوش بدید 

+نوشته شده در جمعه 29 آذر‌ماه سال 1387ساعت11:27 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (18)

نظرات (18) نظرات (18)

در یک بیمارستان سالمندان دو پیرمرد در یک اتاق زندگی می کردند ...تنها مشکل آنها این بود که تخت پیرمرد اول کنار پنجره بود ولی تخت پیرمرد دوم کنار پنجره نبود و او نمی توانست از جایش بلند شود و به کنار پنجره برود ...پیرمرد اول از پنجره بیرون را تماشا می کرد و هرچه را می دید به او می گفت ...ماشین هایی که از خیابان رد می شدند ، درختان سرسبز کنار خیابان که هر کدام لانه ی پرنده ای بودند ،جوان هایی که با هم در خیابان ها پرسه می زدند، فواره ی وسط میدان که چقدر زیبا بود، وکوه هایی که از دوردست نمایان بودند ...ولی پیرمرد دوم فقط حسرت دیدن آن مناظر را می خورد...یک روز صبح که از خواب بیدار شد پیرمرد اول در تختش نبود ...پرستار می گفت او دیشب مرده ...پیرمرد خواهش کرد تا تخت او را به کنار پنجره انتقال دهند...پرستار او را به تخت کنار پنجره برد و رفت...حالا او میتوانست بیرون را ببیند ...با زحمت خود را بلند کرد تا از پنجره به بیرون نگاه کند ...ولی از پشت پنجره چیزی ندید جز یک دیوار...

+نوشته شده در یکشنبه 24 آذر‌ماه سال 1387ساعت07:55 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (6)

نظرات (6) نظرات (6)

 از شاعر بزرگ هوشنگ ابتهاج  

 

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می اید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان کهکبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشتهباش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

+نوشته شده در جمعه 22 آذر‌ماه سال 1387ساعت02:42 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

 از اخوان ثالث به درخواست تلاله خانم 

امیدوارم اون شعری باشه که دنبالشید

دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در ردامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
 دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1387ساعت12:40 ق.ظتوسط فرزاد | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

اگر در کهکشانی دور 

 

دلی یک لحظه در صد سال 

         

                          یاد من کند بی شک 

 

دل من در تمام لحظه های عمر 

 

به یادش می تپد  

 

                            پرشور

+نوشته شده در یکشنبه 17 آذر‌ماه سال 1387ساعت12:08 ق.ظتوسط فرزاد | نظرات (7)

نظرات (7) نظرات (7)

  1    2  >>