X
تبلیغات
رایتل
دسته‌بندی داستان - دلشدگان

دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

 

  

شاگردان کلاس اولی خانم معلمی به نام دبی مون Debbie moon درباره یک تصویر خانوادگی صحبت می کردند. توی تصویر پسر بچه ای بود که رنگ موهاش با دیگر اعضای خانواده متفاوت بود. 

یکی از شاگردان اظهار داشت او احتمالا پسر خوانده است و دختر کوچکی از اعضای کلاس گفت من همه چیزو در مورد فرزند خوانده می دونم چون خودم فرزندخوانده هستم. 

یکی از شاگردان پرسید "فرزند خواندگی یعنی چی؟" 

دختر بچه جواب داد:"یعنی اینکه آدم به جای شکم مادر تو قلبش رشد کرده باشه." 

 

                                                                                                           جرج دولان 

                                                                                                        George Dolan 

برگرفته از کتاب "سوپ جوجه برای روح" 

داستان هایی کوتاه برای تلطیف روحیه

+نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1388ساعت10:14 ق.ظتوسط فرزاد | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

 

مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه مرغ کرچ گذاشت.عقاب به همراه جوجه های دیگر از تخم بیرون آمد و با آنها شروع به رشد کرد. عقاب در طول زندگیش تمام آن کارهایی را می کرد که جوجه ها می کردند چون تصور می کرد جوجه مرغی بیش نیست. 

او برای پیدا کردن کرم و حشره زمین را با ناخن می کند قدقد می کرد. بالهای خود را به هم می زد کمی در هوا بلند می پرید 

سال ها بدینسان گذشت و عقاب بسیار پیر شد. روزی بالای سر خود در گودی آسمان بدون ابر پرنده با شکوهی دید که با وقار تمامدر جریان پر تلاطم باد بی آنکه حتی حرکتی به بالهای طلائیش بدهد در پرواز است. 

او با بیم و وحشت به آن نگریست و از مرغ کنار دستی اش پرسید:" اوه اون کیه؟" همسایه اش پاسخ داد:"اون یه عقابه پادشاه آسمان و پرندگان. او به آسمان تلعلق دارد.ما متعلق به زمینیم. ما جوجه ایم." 

و بدینسان بود که عقاب جوجه زیست و جوجه مرد چون فکر می کرد جوجه است. 

                                    

                                                                                                        آنتونی دومللو 

                                                                                         Anthony Demello 

 از کتاب "سوپ جوجه برای روح" 

داستان هایی برای تلطیف روحیه

+نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1388ساعت01:28 ق.ظتوسط فرزاد | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

در یک بیمارستان سالمندان دو پیرمرد در یک اتاق زندگی می کردند ...تنها مشکل آنها این بود که تخت پیرمرد اول کنار پنجره بود ولی تخت پیرمرد دوم کنار پنجره نبود و او نمی توانست از جایش بلند شود و به کنار پنجره برود ...پیرمرد اول از پنجره بیرون را تماشا می کرد و هرچه را می دید به او می گفت ...ماشین هایی که از خیابان رد می شدند ، درختان سرسبز کنار خیابان که هر کدام لانه ی پرنده ای بودند ،جوان هایی که با هم در خیابان ها پرسه می زدند، فواره ی وسط میدان که چقدر زیبا بود، وکوه هایی که از دوردست نمایان بودند ...ولی پیرمرد دوم فقط حسرت دیدن آن مناظر را می خورد...یک روز صبح که از خواب بیدار شد پیرمرد اول در تختش نبود ...پرستار می گفت او دیشب مرده ...پیرمرد خواهش کرد تا تخت او را به کنار پنجره انتقال دهند...پرستار او را به تخت کنار پنجره برد و رفت...حالا او میتوانست بیرون را ببیند ...با زحمت خود را بلند کرد تا از پنجره به بیرون نگاه کند ...ولی از پشت پنجره چیزی ندید جز یک دیوار...

+نوشته شده در یکشنبه 24 آذر‌ماه سال 1387ساعت07:55 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (6)

نظرات (6) نظرات (6)

 

پیر مردی نحیف و لاغر روی صندلی اتوبوسی که در یک جاده روستایی پیش می رفت نشسته بودودسته گلی بر دست داشت.آنسوی راهروی اتوبوس هم دختر جوانی نشسته بود که چشم هایش هر چنذ لحظه یک بار به طرف دسته گل پیر مرد برمی گشت.لحظه ای رسید که پیرمرد قصد پیاده شدن کرد.او بدون مقدمه دسته گل را به روی دامن دختر گذاشت و گفت:"میبینم که شما هم به گل علا قه دارید و تصور می کنم که همسرم از تقدیم این دسته گل به شما خیلی خوشحال می شود به او خواهم گفت که دسته گل را به شما تقدیم کردم."

دختر دسته گل را پذیرفت و سپس پیاده شدن پیرمرد و راهی شدن وی به سوی گورستان کوچک را با نگاه دنبال کرد

+نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان‌ماه سال 1387ساعت07:14 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (11)

نظرات (11) نظرات (11)

the lost letter
نویسنده: وینسنت بونینا Vincent Bonina
مترجم هادی محمدزاده

در طول زندگی ام دنبال شانس‌هایی بوده‌ام که به بهتر شدن موقعیت‌هایم بیانجامد. اگر چه وضع زندگی ام بد نیست و عموماً‌ شادم، اما هرگز به حد کافی پیشرفتی نداشته‌ام. هرگز به اندازه کافی پول نداشته‌ام، هرگز به اندازه کافی اوقات فراغت نداشته ام و هرگز از امکانات مادی برخوردار نبوده‌ام. ‌هدفها‌یم کوچک اند و بنابراین هر لحظه دنبال هدف‌های جدیدی هستم که البته آن‌ها نیز هدف‌های کوچکی هستند. به این ترتیب من در زندگی ام همواره دنبال چیز‌هایی بوده ام که نیاز‌های ضروری‌ام را برآورده کنند. این نیاز‌ها چیست دقیقاً نمی‌دانم اما به هر حال در پی‌اشان هستم. احساسم این است که شانس‌هایی هست که عاقبت به من رو می‌آورد و اجازه می‌دهد که سر و سامان بگیرم و سود یک خوشحالی نهایی نصیبم می شود. اتفاقاتی

منبع:

iranpoerty.com


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1387ساعت08:42 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (5)

نظرات (5) نظرات (5)