X
تبلیغات
رایتل
دلشدگان

دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کاین خمار خام است

میان مسجد و میخانه راهی است
بجویید ای عزیزان کاین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است
نمی‌دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است

برو عطار کو خود می‌شناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است

+نوشته شده در سه‌شنبه 24 دی‌ماه سال 1387ساعت10:50 ق.ظتوسط فرزاد | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)

 شعر از ملک الشعرا بهار  

 

لاله خونین کفن از خاک سر آورده برون
خاک مستوره قلب بشر آورده برون
دل ماتم زده مادر زاری است که مرگ
از زمین همره داغ پسر آورده برون
آتشین آه فرو مرده مدفون شده است
که زمین از دل خود شعله ور آورده برون
راست گویی که زبانهای وطن خواهان است
که جفای فلک از پشت سر آورده برون
یا به تقلید شهیدان ره آزادی
طوطی سبز قبا سرخ پر آورده برون
یا که بر لوح وطن خامه خونبار بهار

+نوشته شده در یکشنبه 15 دی‌ماه سال 1387ساعت12:33 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (3)

نظرات (3) نظرات (3)

دیده بگشا ای به شهدِ مرگِ نوشینت رضا
دیده بگشا ای به شهدِ مرگِ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم ای مستیِ هستی فزا
دیده بگشا ای پس ازسوء القضا حسن القضا
دیده بگشا ازکرم ، رنجورِ دردستان ، علی
بحر ِمرواریدِ غم ، گنجورِ مردستان ، علی
دیده بگشا رنجِ انسان بین و سیلِ اشک وآه
کبرِ پُستان بین و جامِ جهل و فرجامِ گناه
تیر و ترکش ، خون وآتش ، خشمِ سرکش ، بیمِ چاه
دیده بگشا بر سِتم ، دراین فریبستان ، علی
شمعِ شبهای دژم ، ماهِ غریبستان ، علی
دیده بگشا نقشِ انسان ماند باجامی تهی
سوخت لاله ، مرد لِِِِِِیلی ، خشک شد سروِ سهی
زآگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ای ساقیِ مستان ، علی
تیره شد از بیش و کم ، آیینة هستان ، علی

+نوشته شده در چهارشنبه 11 دی‌ماه سال 1387ساعت12:49 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (10)

نظرات (10) نظرات (10)

 شعر از صفای اصفهانی

واجب الحج شدگانی که از این بــــوم وبرند

عازم خانه حـــــــــقند و زحــــق بی خبرند

واجب الحج شده اند امسال از مــــــال کسان

ناکسان بین که به سوی چه کســی ره سپرند

بالله این قافله سالار ریـــــــــــــــا کار دنی

ظاهر آراستــــــــــــگانند ولی بدسیــرند

کاشکی صاعــــــقه ای آید و سـوزد همه را

تا دگر ره از این خانه به مســــــــجد نبرند

در روایت هست از حــضـــرت صادق پرسید

بو بصیر آنکه به تاریخ بـــــــدو رشک برند

که ایا، زاده پیغـــــــــــــــمبر حجاج امسال

گویی از وضع صــــــدا بیش تر از پیش ترند

حضرت آنــــــــگاه دو انگشت مبارک بگشود

گفت بنگر بــــــــــــــشرند اینان یا جانورند

بو بصیر آنگاه با دیده دل کـــــــــــرد نگاه

دید محرم شدگان اکثرشــــــان گاو و خرند

+نوشته شده در شنبه 7 دی‌ماه سال 1387ساعت10:26 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (4)

نظرات (4) نظرات (4)

 

 چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی ؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود.

تو از هزاره های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای تست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای تست
چه تازیانه ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند .

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بسفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ایست
که سرو هم درو شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
که راه بسته می نمایدت .

زمان بی کرانه را
تو با شمار عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست .
زنده باش

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1387ساعت10:38 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (9)

نظرات (9) نظرات (9)