X
تبلیغات
رایتل
دلشدگان

دلشدگان

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم  

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیائی

+نوشته شده در شنبه 15 خرداد‌ماه سال 1389ساعت11:26 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)

ناز پرستو - مهدی اخوان ثالث

آهنگ ناز پرستو با اجرای دریا دادور

خیز و بیا، ناز پرستو بیا
ناز پرستوی سخن‌گو بیا

خیز و بیا توری‌ام و توری‌ام
باغ بهشتم، پریم، حوری‌ام

خیز و بیا قمری باغم بیا
خیز و بیا چشم و چراغم بیا

ما همه شمع و همه پروانه‌ایم

یکه‌رو و تک‌چر و تنها نه‌ایم

هست در این قافله پرشکوه
از همه رنگ و همه دین و گروه

هست در این نادر باغ بهشت
از گل نادر زپی باغ و کشت

کارگر بیشه مازندران
پیشه‌ور با هنر اصفهان

دختر شیراز پر از شعر و قال

آینه روی کمال و جمال

وان پسر بابلی شرم‌رو
چون همه بابلیان گرم‌خو

آنکه بود اهل خراسان زمین
روشنی دیده ایران زمین

خیر و بیا، جان پرستو بیا
جان پرستوی سخن‌گو بیا


خیز و بیا، دست به دست افکنیم
در صف بدخواه شکست افکنیم

نسل جوان باز قد افراشته
هرطرفی طرف گلی کاشته

همسفر نسل جوان همچنان
می‌رود از شهر بسی کاروان

هم به سراغ کرج سبزپوش
هم به شمیران پر از جنب و جوش

سوی دماوند کهن سال‌ها



دره‌ی میگون هم توچال‌ها

سوی چمن‌ها، دره‌ها، لاله‌ها
چلچله‌ها، گل‌ها، پروانه‌ها

خیز و بیا، جان پرستو بیا
جان پرستوی سخن‌گو بیا

+نوشته شده در پنج‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1389ساعت11:16 ق.ظتوسط فرزاد | نظرات (2)

نظرات (2) نظرات (2)

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
بسان سبزه پریشان سرگذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
تو یاز خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات
که بر مراد دل بی‌قرار من باشی
ترا به آینه داران چه التفات بود
چنین که شیفته حسن خویشتن باشی
دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
و گر نه از تو نیاید که دل‌شکن باشی
وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
ترا نصیب همین بس که کوهکن باشی
ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند
به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی
خموش سایه که فریاد بلبل از خامی است
چو شمع سوخته آن به که بی‌سخن باشی


هوشنگ ابتهاج

+نوشته شده در سه‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1389ساعت11:35 ق.ظتوسط فرزاد | نظرات (0)

نظرات (0) نظرات (0)

کاش یک شب می شنیدم بوی آغوش تو را

خوابگاه از سینه می کردم بر و دوش تو را


در خیال من نمی گنجد وصال چون تویی

حیرتی دارم،چو می بینم هم آغوش تو را


از غرور حسن چون مهرت به قهر آمیخته است

لذت شهد است، هم نیش تو هم نوش تو را


جلوه ی صبح جوانی یاد می آید مرا

هر زمان در جلوه می بینم،بناگوش تو را


انتخاب عشق را نازم که چون من برگزید

از میان حسن ها،حسن سیه پوش تو را


تا ز یادم برده ای،از یاد عالم رفته ام

هیچ کس جز غم نمی پرسد فراموش تو را


بوسه ای زان لعل آتشناک می باید امیر

تا کند گرم سخن،لب های خاموش تو را

+نوشته شده در پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389ساعت12:06 ب.ظتوسط فرزاد | نظرات (1)

نظرات (1) نظرات (1)