|
شب وداع شب درد شب سکوت شب اشک شبی که خیال صبح شدن نداشت شبی که در اوج گرما یک نفر لرزید شبی که عشق مرا نفرین کرد شبی که دل هم مرا نفرین کرد شبی که تو از من پرسیدی و از حسی گفتی که من به آن ایمان داشتم و آن شب، حست باز مرا لو داده بود و باز تو می خواستی از زبان خودم بشنوی اما مرا یارای گفتن نبود لب فرو بستم خاموش ماندم بهانه آوردم گویی قفل خموشی بر دهانم زده بودند سکوت و سکوت از من اصرار و اصرار از تو گفتم که نمی توانم اما تو باز هم اصرار کردی شوقی در صدایت بود و من می دانستم که منتظر شنیدن چه هستی حست درست گفته بود ولی مرا قدرت اعترافی آنگونه نبود مرا تاب آن همه خجلت نبود در دلم غوغایی بود اما نمی توانستم نمی توانستم لاجرم از جدایی گفتم از ترس هایم و از حرف هایی که از وداع نشانی می داد و تو چه زود به حست شک کردی اما من هنوز.... بگذریم این روزها دائم با خودم زمزمه می کنم سلاخی می گریست به قناری کوچکی دلباخته بود
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
درختی پیر فروغ واپسین خنده خورشید
دیگر این پنجره بگشای که من |
About![]()
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزارساله برخاستم
Archivesتیر 1387 (40)مرداد 1387 (66) شهریور 1387 (22) مهر 1387 (16) آبان 1387 (15) آذر 1387 (9) دی 1387 (5) بهمن 1387 (6) اسفند 1387 (4) فروردین 1388 (2) اردیبهشت 1388 (12) خرداد 1388 (7) تیر 1388 (9) مرداد 1388 (3) شهریور 1388 (1) مهر 1388 (3) آبان 1388 (2) آذر 1388 (1) دی 1388 (2) بهمن 1388 (2) فروردین 1389 (1) اردیبهشت 1389 (3) خرداد 1389 (4) تیر 1389 (3) مرداد 1389 (1) مهر 1389 (3) آبان 1389 (7) آذر 1389 (7) دی 1389 (5) بهمن 1389 (3) اسفند 1389 (3) فروردین 1390 (1) اردیبهشت 1390 (2) Links
دالغالار
استاد همایون خرم
ادبی (174) | |||||